پرده پلک را بیفکن و رها شو از زندان نور

چشم سر را جز نقطه ای ناچیز از منظومه ی عظیم دنیا توان دیدن نیست


یه بار یه جایی بودیم
برا یه نفر یه کار واقعا با ارزشی کردم
گفت هر چی می خوای در عوضش بهت می دم
حتی یه زن!
خنده کردم و گفتم: من از تو هیچی نمی خوام

وقتی  پست قبلی رو می نوشتم یه لحظه این ماجرایی که الآن گفتم به ذهنم رسید و به خودم بالیدم که نه ، من خیلی هم کثیف نیستم
مثلا اونجا شرایط عملی کردن یه فکر کثیف برام مهیا بود
اما خیلی راحت ردش کردم

اما باز این فکر به ذهنم رسید که اگه من این کار رو نکردم ،
شاید چون والدین خوبی داشتم که منو خوب تربیت کردن
شاید چون زمینه ی رشد اخلاقی داشتم
شاید چون اصلا ترسو بودم
شاید به خاطر آبروم پیش اون یارو پیشنهادش رو رد کردم
شاید به خاطر معشوقی که داشتم اخلاق واسم معنی داشته و نتونستم چنین کاری کنم

و هزار شاید دیگه
که اگر هرکدوم وجود نداشت شاید من اون کار رو می کردم
پس بازم نمی تونم کسی رو سرزنش کنم
به خاطر اینکه کار زشتی کرده

البته هر کار زشتی مسلما زشته
اما زمینه روحی روانی هر کس
و محیط زندگی هر کس
و هزار عامل دیگه وجود داره که فقط خدا می دونه
و بدون دونستن اونا قضاوت کردن واقعا کار درستی نیست

تنها  و تنها و تنها خداست که می تونه قضاوت کنه
که کی خوبه و کی بد
و من پست ترین پست ترین ها خواهم بود
اگه خودم رو تنها از یک آدم  والاتر بدونم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط تنها با خدا نظرات () |

اگه بخایم فقط بدی ها رو ببینیم واقعا تحمل حتی یک ثانیه از زندگی سخته

همیشه دوست داشتم محرم اسرار دیگرون باشم
اما نمی دونستم این کار بعضی وقتا خیلی سخت می شه
نمی دونستم بعضی اسرار اینقدر سنگینه که بارش کمر آدم رو خم کم می کنه

می گن گفتن غصه ها به دیگرون گوشه ای از بار غصه رو از دوش آدم بر میداره
و روی دوش کسی می ذاره که غصه ها رو بهش می گیم
وقتی غمش رو بهم گفت واقعا حس کردم چیزی اومد رو دوشم
جون واقعا سنگین بود

نمی تونم بگم چی بود
در همین حد که یه عشق که البته مسلما نمی تونه چیزی جر هوس باشه
بین دو عضو یه خانواده که ارتباطشون شرعا و عرفا و قانونا و اخلاقا و ... از بدترین کارهاست

و حالا یکی از طرفین که قربانی ماجرا بود از من کمک می خواست
نهایت دردش هم اینجا بود که قضیه اینقدر زشت بود که به هیشکی نمی تونست بگه
به هر کی می گفت آبرو ریزی میشد

یه هم فکر می خواست
یه هم درد
البته باعث افتخارم بود که منو انتخاب کرده بود

بهش حق می دادم که فکرش به جایی نرسه
چون به منم که گفت مخم هنگ کرد

می دونی از لحظه اول نخواستم اون طرف رو سرزنش کنم
هرگز کسی رو سرزنش نمی کنم
چون هرگز جای اون نبودم
شاید منم اگر جای اون بودم همین کار رو می کردم

هرگز یه معتاد رو سرزنش نکردم
هرگز یه دزد رو سرزنش نکردم
هرگز یه گدا رو سرزنش نکردم
هرگز یه زن خودفروش رو سرزنش نکردم
هرگز دختر فراری رو سرزنش نکردم
هرگز ...
چون شاید اگر جای هر کدوم از اونا بودم توی شرایط اونها همین کار رو می کردم

اما این حادثه یه تلنگر بهم زد
اینکه شاید خودم خیلی جاها خیلی فکرای کثیف داشتم
که اگه شرایطش بود فکرم رو عملی می کردم
اما اون کار کثیف رو نکردم
چون شرایطش نبوده
اما نه چون نخواستم

همه ی ماها فکرای خیلی کثیفی داشتیم
حتما داشتیم
اگه نداشتیم خیلی پاکیم
باید قدر خودمون رو بدونیم
اما بیشترمون داشتیم
پیش خودمون
تو تخیلاتمون

دیدم همه دنیا فاسد شده
همه فکرامون فاسد شده

اگه بخوای به زشتی ها توجه کنی
و زیبایی ها رو نبینی
واقعا تحمل زندگی سخته

یه جا می خوندم که یکی از بزرگترین نعمت هایی که خدا بهمون داده اینه که فکرمون با مشغول شدن به به یه موضوع
می تونه موضوع های دیگه رو فراموش کنه
واقعا نعمت بزرگیه
خییییییلی بزرگ
اینو اون شب فهمیدم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط تنها با خدا نظرات () |


خودش از اون پسراست که میگه وقتی زن بگیرم حتی یه استکان هم نمی شورم
میخواست طفلکی رو مسخره کنه
اصلا از اول معلوم بود که قصدش مسخره کردنه
از اون احمقایی که فک می کنه هر چی خودش فک می کنه درسته
یه احمقی مث خودم

گفت اگه زن بگیری ظرفا رو می شوری؟
خیلی محکم و با متانت گفت:
اگه اونی که می خوامش بشه زنم،آره

انگار به مقصود مسخره کردنش نرسیده بود
دوباره پرسید:
لباسای کثیف بچه رو چی ؟ اونا رو میشوری؟
ایندفعه با غمی عمیق جواب داد
اما غمش به خاطر حرفای تحقیر کننده نبود...

...اگه اونی که می خوامش بشه زنم ، آره!
اما اون نمی تونه بچه دار بشه
یه بیماری داره که اگه حامله بشه خودش میمیره

من که آب شدم

بهتره بگم ،
همه آب شدیم ...
            رفتیم تو زمین...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٦ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط تنها با خدا نظرات () |

س . ک . س و فلسفه!
خیلی قشنگ بود
خیلییییییی...
یه جاهاییش حرفای خودم بود
حرفایی که تو همین وبلاگ زدم
پیشنهاد میکنم حتما ببینین

از اسمش نترسین
اصلا صحنه نداره
کار محسن مخملبافه
خدا قوتش بده...

یه توضیحاتی از ویکی پدیا:

 

س ک س و فلسفه فیلمی به نویسندگی و کارگردانی محسن مخملباف است.

این فیلم به دو زبان روسی و فارسی تاجیکی است و در تابستان ۲۰۰۵ با عنوان "عشق" در سینماهای تاجیکستان به نمایش در آمد. زمان این فیلم ۱۰۲ دقیقه است.

این فیلم تاکنون در جشنواره‌های (مونترالکانادا)، اروپا‌ آسیا (قزاقستان)، پوسان (کره جنوبی)، توکیو فیلمکس ریودو (ژاپن)، لندن (انگلیس) فیلم مستقل آسیا و ریودوژانیرو برزیل شرکت کرده است.


مخملباف خود درباره روایتی که این فیلم داشته، معتقد است: این چهار زن که در عین حال برای من یک زن هستند، در چهار مرحله مختلف، از تکامل مفهوم عشق در زندگی تجربه زنانه، شامل دوره معصومیت عاشقانه، دور انتقام‌های عاشقانه، دوره غرقه شدن در مسایل جنسی و فراموشی عشق و دوران پختگی و غمگینانه و بازآفرینی عشق به سر می‌برند.

مرد اما در هر یک از زن‌ها، مراحل مختلف پختگی یک زن را نمی‌بیند، او در هر یک از زن‌ها عشق را می‌جوید ولی تنهایی را می‌یابد.او تعداد عشق‌های خود را دلیلی بر جهان پر از عشق نمی‌داند، او فریاد می‌کند که جهان معاصر فاقد توانایی آفرینش عشق‌های مطلقی چون رومئو و ژولیت و لیلی و مجنون است.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٤ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط تنها با خدا نظرات () |

گفت تصمیمو گرفتم
می خام واسه همیشه از رسیدن بهش بگذرم و فراموشش کنم
یه پایان تلخ (با خاطره های شیرین) بهتر از یه تلخیه بی پایانه
(این جمله رو از فیلم درباره الی یاد گرفته بود.می دونستم) 

گفت من کوچک تر از اونیم که نصیحتت کنم
اما احساس می کنم از دستش عصبانی هستی
نمی دونم شاید چون احساساتش رو بهت نمی گه عصبانی هستی
اما تابلوئه که دوستت داره احمق


گفت تصمیمی که با عصبانیت گرفته بشه محکوم به شکسته
گفت تصمیم مثل تیر اندازی 
وقتی تیر رها شد نمی شه دنبالش دوید
پس سعی کن انرژیتو صرف نشونه گیری درست کنی
گفت فکرتو روی تصمیم گیری درست بذار نه جبران عواقب تصمیم گیریت

وقتی یک تهرانی با رتبه 200 بیاد دانشگاه شیراز به خاطر عشقش
اونوقته که با خودت میگی این داستانای عاشقانه فقط مال کتابا نیستن
اونی که داشت نصیحت می کرد اینجور بود

گفت از صدای تخمه خوردنم خوابت نمی بره
گفتم نه ، از صدای حرفات...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط تنها با خدا نظرات () |

وقتی یه ستاره میمیره قشنگ ترین صحنه ی زندگیشو خلق می کنه

بهش میگن super nova

خیلی قشنگه ؟ درسته ؟

عشقی که به وصال منجر میشه یه ستاره ست

اما عشقی که تمام بشه مثل یه super nova میمونه

درسته تموم میشه اما قشنگ ترین رو خلق می کنه

و خاطره ی اون قشنگترین از داشتن اون ستاره برا زیباشناسان زیباتره

 

منم یه گاهی وقتا به اون گاهی وقتا اضافه می کنم

گاهی وقتا که یه گل زیبا رو می بینیم ، به جای اینکه اون گل رو بچینیم تا مال خودمون بشه ، فقط به داشتن یه خاطره از اون اکتفا می کنیم ، چون اینقد گل رو دوست داریم که نمی خوایم زندگیشو ازش بگیریم

گاهی وقتا کلمات رنگ عوض می کنن تا چشم کسی رو اذیت نکنن ، اما احساسات همیشه جاودان هستند....

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط تنها با خدا نظرات () |

عاشق بودم فشار ها و سختی های زندگی ارزشم را چنان بالا برد که توانستم گرافیت عشقم را در این سختی ها به الماس دوست داشتن تبدیل نمایم. وبلاگ ، برای من همچون چاهی است که سر در آن می کنم و با تنهایی ام درد دل می کنم و اصلا برایم مهم نیست که کسی این صدا را بشنود یا نه... ولی از تو که به صدایم گوش دادی متشکرم.

 

چه مغرور بودم من!
من نه گرافیتم نه الماس
یه تکه ذغالم!

چقدر مغرورتر که برام مهم نبوده کسی صدام رو بشنوه!

 

حتما حالا خیلی مغرور تر از 20 سال دیگه ام اما حالیم نیست

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط تنها با خدا نظرات () |

تنها شده ام...دوباره...

انگار که مرکز زمین هستم...بس که درون قلبم احساس سنگینی میکند...

روی نیمکتی نشسته ام که دگر فلزی است... نه چوبی...

باغی که محدود به حصار است...

پرندگانی که آوازشان مملو از ناله ها از دست هم زیستان دو پایشان هست...

درختانی که انگار ما انسان ها را لایق نمیدانند که برگ هایشان زیر پای ما خش خش کند...

و آنها را به سختی و دانه دانه به دست باد می سپرند...

نمیدانم شاید هم می خواهند به طواف بروند و در طوافشان نمی خواهند لباس طلا به تن داشته باشند...

و شاید فکر می کنند آخرین سال عمرشان امسال است و می خواهند بدون لباس دفن شوند...

خورشیدی که دگر چون گذشته درخشان نیست...

اما هنوز معنای صریح زندگیست...

باد که به آواز نشسته و چمن ها را به رقص در آورده...

باران نمی بارد، اما عطر تنش در فضا موج می زند...

گویی تازه از اینجا رد شده است

من نیز عاشق بارانم...

بیا...!

تو هم بیا کنارم بنشین....زیر باران...

نعمت خداست...

نترس...

زیر باران تنهایی من کسی خیس نمی شود...

 

ترانه را دوست دارم...همین ترانه را...

همین ترانه که می خواهم بنویسم...

من سواد موسیقی ندارم...اما این موسیقی را فقط بیسوادان با قلبشان می شنوند...

 

صدای غار غار کلاغ...که برایم زیباتر از هر ترانه است...

صدای گنجشک ها...اسطوره های مقاومت...

مقاومت در برابر سرما در تابستان و گرما در زمستان...

مقاومت در برابر کوچ...

گاه گاهی ناله چند برگ پاییزی...

و خنده ی چند عابر پیاده...

و صدای ممتد خنده ی پسران و دختران...

نه...!

دختران و پسران...

این مردم ارجحیت زنان در لفظ را بیشتر از احترام عملی دوست دارند...

به هر حال آرزو می کنم همیشه خنده بر لبانشان جاری باشد...

از عمق وجودم آرزو می کنم...

و هرگز نه از خشکی لبانم گله می کنم...

و نه از بارانی که در چشمم منتظر فرصتی برای باریدن است...

چرا که خشکی و سختی روح را صیقل می دهد...

و باران آن را لطیف می کند...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٤ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط تنها با خدا نظرات () |


Design By : Night Skin