پرده پلک را بیفکن و رها شو از زندان نور

گذشتم از او به خیره سری/گرفته ره مه دگری/کنون چه کنم با خطای دلم/که رفت زبرم آشنای دلم

عشق، قاب کرده در گوشه ی طاقچه چقدر زیباتر است...

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت۱:۱٥ ‎ب.ظتوسط تنها با خدا | نظرات ()

 

دنیای ما اندازه هم نیست
من عاشق بارون و گیتارم
من روزها تا ظهر می‌خوابم
من هر شبُ تا صبح بیدارم

دنیای ما اندازه هم نیست
من خیلی وقتا ساکتم، سردم
وقتی که میرم تو خودم شاید
پاییز سال بعد برگردم

دنیای ما اندازه هم نیست
می‌بوسمت اما نمی‌مونم
تو دائم از آینده می‌پرسی
من حال فردامم نمی‌دونم

تو فکر یه آغوش محکم باش
آغوش این دیوونه محکم نیست
صد بار گفتم باز یادت رفت
 

دانلود آهنگ پاییز سال بعد - رستاک 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت۱٢:٢۱ ‎ب.ظتوسط تنها با خدا | نظرات ()

... باز هم عشق دیده ام
باز هم تنم مور مور میشود
باز تحریک می شوم که از عشق کامی بگیرم
پیکی بنوشم...

مست شوم
چت چت چت
و در عالم نئشگی اش سیر کنم
دور از زندگی واقعی لذت ببرم
فارغ از سر دردها و خماری های پس از آن 

نمی دانم چرا برای عشق  NA  نمی گذارند؟
شاید هم گذاشته اند
شنیده ام میگذارند
نمی دانم...

اما نه می نوشم
نه کام میگیرم
و نه مست می کنم


من NA نرفته ام اما:

" من امین
  معتاد
  ماه هاست که پاکم "

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت۳:۱۸ ‎ب.ظتوسط تنها با خدا | نظرات ()

گاهی در عمق این مطلب فرو می روم که شاید خداوند مرا آفرید
و در زندان تن رها کرد تا مرا بیازماید
که آیا جرات فرار ازین زندان و رسیدن به آزادی را دارم؟

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳٠ساعت٢:٠٥ ‎ب.ظتوسط تنها با خدا | نظرات ()

غوط ور در هوای آرامش
ناگهان حس می‌کنم صورتم به چیزی میخورد
دیواری خشن که تمام تنم را زخمی و پاره پاره می‌کند
دیواری که به معنای ذاتی جدایی،
جدا کننده است

دیواری سنگین...
به نام حقیقت

من به امید روزی که همهٔ دیوار‌های افکار ما فرو ریزد
خواهم نشست

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٧ساعت۳:٠٩ ‎ب.ظتوسط تنها با خدا | نظرات ()

 

Lost Control

Artist: Anathema

Album:alternative4

 

Lost control
کنترل از دست رفته

 

Life has betrayed me once again,
زندگی بار دگر به من خیانت کرد

 

I accept some things will never change.
من قبول می کنم که بعضی چیزها را هرگز نمی توانم عوض کنم

 

I've let your tiny minds magnify my agony,
و تفکرات محدود شما رنج مرا شدیدتر کرد

 

and it's left me with a chemical dependency for sanity.
و برای عاقل بودن به مواد افیونی وابسته شدم

 

Yes, I am falling... how much longer till I hit the ground?

آری سقوط می کنم ... چقدر طول می کشد تا نابود شوم؟

 

I can't tell you why I'm breaking down.
و حتی نمی دانم که دلیل فنا شدن من چیست

 

Do you wonder why I prefer to be alone?
آیا  باز هم ازین در شگفتی که چرا دوست دارم تنها بمانم؟

 

Have I really lost control?
آیا واقعا محکوم به این فنا شدن هستم؟

 

I'm coming to an end
به انتها رسیده ام


I've realised what I could have been
حال  این احساس را دارم که چقدر می توانستم بهتر باشم

 

 

I can't sleep so I take a breath and hide behind my bravest mask
خواب به چشمانم نمی آید
نفسی عمیق می کشم

و خودم را پشت شجاع ترین نقابم پنهان می کنم

 

I admit I've lost control.
آری قبول می کنم که دگر همه چیز خارج از کنترل من است

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت۳:٠٧ ‎ب.ظتوسط تنها با خدا | نظرات ()

کاش از آن شور و احساس شراره ای به اندازه ی یک سلام باقی می ماند
بعضی روز ها چقدر به این می اندیشم  که یک  شماره ی ناشناس به من زنگ بزند
و این کار آن ناشناس نیز مثل همه ی کارهایش بی دلیل باشد

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٧ساعت٦:٥٩ ‎ب.ظتوسط تنها با خدا | نظرات ()

امان امان امان
امان از دست شعرهای دهن لق من
که به بلندی دیوار حاشا فریاد می کشند...

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ساعت۱٢:٥٥ ‎ب.ظتوسط تنها با خدا | نظرات ()

نمی دانم شاید 7 سال پیش بود

کتابی است
از سال های دوم یا سوم دبیرستان
گرد وخاک دستانش را روی شانه ی کتاب پهن کرده است
و کتاب آرام در گوشه اتاق خوابیده است
آن را بر می دارم
از خواب بر میخیزد
نمی دانم مال خواهرم بوده است یا مال برادرم
او را از خواب بیدار می کنم
رو پیشانی اش 
در صفحه ی اول این بیت نوشته است:

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته می گویم،
خدایا بی اثر باشد...

شعر بر پیشانی من نیز حک شد و هنوز با من است
شاید هنوز دوم یا سوم دبیرستان هستم
اما کاش آن چه روی جلد آلبوم حریص چاوشی نوشته است رخ دهد:

این نیز بگذرد...

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت٥:٠٥ ‎ب.ظتوسط تنها با خدا | نظرات ()

 

 

از زمانی که چشم گشودم
دروغ ها را از زبان شنیدم
و حقیقت را از چشم...

او،
تنها زن عالم  بود
که زبانش صدق گفت
اما چشمانش مرا فریفت...

 

 

      * * *

 

 

قلبم درون قلعه ای ست
با حصاری بی رحم
و بی احساس...
        از جنس منطق

حصاری مملو از خون سرخ
خون مقدس فرشتگانی که قصد ورود کردند
اما راه نیافتند

حصاری  پر از طنین محکم این فریاد :
             - ورود عشق ممنوع! -

آهای!
چشمان آغاز شعر زندگی ام
ای چشمان حصار شکن
بوی تو استشمام می شود

گفته اند حصار لرزیده است... 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ساعت٢:٥۱ ‎ب.ظتوسط تنها با خدا | نظرات ()